مرگ
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...
مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق
لیست من الان نوبت توئه ... مرد به ناچارگفت: حداقل بذار یه شربت
بیارم خستگیت در بره
بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی
ریخت ...مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود
لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست پس منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...
مرگ وقتی بیدار شد گفت:
دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر
شروع به جون گرفتن میکنم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:31 توسط رحیمی
|