عیدانه درس عربی

کلیه پایه ها

طرح نمونه سوال بدون جواب با بارم بیست نمره ای

تعداد سوالات پانزده سوال

عیدانه درس پیام های آسمان

کلیه پایه ها

طرح نمونه سوال بدون جواب با بارم بیست نمره ای

تعداد سوالات بین ده تا پانزده سوال

عیدانه درس قرآن

کلیه پایه ها

طرح نمونه سوال بدون جواب با بارم بیست نمره ای

تعداد سوالات بین ده تا پانزده سوال

مدح حضرت فاطمه (س)

چادرت وقتی یهودی را مسلمان میکند
یک نگاهت عالمی را مثل سلمان میکند

نوکرانت جای خود آنها که صاحب منصبند
بلکه مور خانه ات کار سلیمان میکند
مادرانه پا به روی چشم خشک من گذار
خاک پایت هر کویری را گلستان میکند

خنده ات آرامش قلب نبی و مرتضی است
اخم هایت در جهان تولید طوفان میکند

قطره وقتی که به دریا رفت،دریا میشود
بی سواد کوی تو تدریس عرفان میکند

هرکه شد خاک تو ای مهتاب،عالم تاب شد
ذره را نور رخت خورشید تابان میکند

بار هرکس را به معیار علی سنجیده ای
حب حیدر کار ما را پیشت آسان میکند

ای صفای خانه حیدر بیا و رو نگیر
این حجابت حال مَحرم را پریشان میکند

چند جمله با علی خسته ات حرفی بزن
بغض پنهان مرد را یکباره ویران میکند

در بغل زانو گرفته پهلوانت،رحم کن
که نگاه تو علی را مرد میدان میکند

درد دارد اینکه بود و پشت در خوردی زمین
تو بمان، حیدر برایت خوب جبران میکند

مادر

♡یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟♡
❤️گفتم نه❤️
♡اونجا فقط جای مادراس!!!♡
❤️گفت:❤️
♡مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟♡
❤️گفتم:❤️
♡نه دیگه،،،،،،، این دنیاشو ازش گرفتم♡
❤️جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!!❤️
♡پیر شد تا من جوون شم♡
❤️زشت شد تا من خوشگل شم❤️
♡غصه خورد تا من بخندم♡
❤️کهنه پوشید تامن نو باشم❤️
♡گرسنه خوابید تا من حسرته چیزی رونخورم♡
❤️دیگه نمیخام تو بهشت هم شب و روز حواسش به من باشه❤️
♡بذار حداقل اونجا برا خودش راحت زندگی کنه!♡
❤️کاش فقط "یک روز" مادرم برای خودش زندگی میکرد❤

طرح تکلیف در وبلاگ

سوالات قرآن و دینی و عربی هفتم

مهلت پاسخگویی تا ۳۰آذر

ادامه نوشته

طرح تکلیف در وبلاگ

سوالات قران و دینی و عربی سوم

مهلت پاسخگویی تا ۳۰آذر

ادامه نوشته

خانه ی دوست کجاست؟

همه در تکاپوی پیدا کردن خانه ی یار خود به سراغ دفتر شعرسهراب وفریدون میروند.

 بارها و بارها کتاب شعر سهراب ورق میخورد ولی همه در انتهای کوچه ی بن بست میمانند.

کتاب شهر مشیری باز میشود، بوی دوستی پخش میشود.

باز عطرگل قاصدک در هوا میپیچد.

 اما آن خانه ی  قدیمی که بر درش گل دوستی نصب شده است پیدا نمیشود.

 آن خانه تنها در خاطرات باقی میماند.

جایزه این سوال، ملیونیست چه کسی میداند خانه دوست کجاست؟؟ 

 من میدانم..........

من میدانم که خانه دوست کجاست؟؟

 آنجایی است که پر از عطر گل یاس و میخک است.

آنجایی است که بوی دفتر کهنه ی خاطرات کودکی میدهد.

 صدای قهقهه ی محبت در فضا پیچیده است و من میتوانم ردپای عشق را در آنجا ببینم.

خانه ی دوست آنجاست.....

کوچه های باریک که هر لحظه می توان صدای جیرینگ جیرینگ دوچرخه ها را شنید.

خانه ی دوست آنجایی است که زیر انوار طلایی خورشید رنگ دگر پیدا میکند

و با وزش هر نسیم دوستان در خانه ی دوست جمع میشوند.

 خانه ی دوست آنجاست.....

جوان و پیر زن

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش .....
همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. 
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید. 
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: 
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.