کوتاه اما خواندنی
دو عدد دانه در زیر خاک پر برکت بهاری کنار هم نشسته بودند . دانه ی اولی گفت : می خواهم رشد کنم ، می خواهم ریشه هایم را به اعماق خاک بفرستم . می خواهم جوانه ام خاک بالای سرم را بشکافد وسر بر آورد. می خواهم غنچه های لطیفم را به نشانه ی ورود بهار برافرازم . می خواهم گرمای خورشید را بر رخسارم و موهبت شبنم صبحگاهی را بر گلبرگم احساس کنم .
دومی گفت : من می ترسم . اگر ریشه هایم به اعماق خاک فرو روند ، نمی دانم در آن تاریکی به چه چیز برخواهند خورد. اگربه زحمت راهی از میان خاک سفت بالای سرم باز کنم ممکن است جوانه ی لطیفم آسیب ببیند . اگر غنچه هایم را باز کنم و حلزونی بخواهد آن را بخورد چه ؟ اگر قبل از آن که گلهایم باز شود ، کودکی مرا از دل زمین بیرون آورد چه ؟ نه ، بهتراست منتظر بمانم تا خطرها رفع شود و منتظرماند .
مرغ خانگی خاک نرم و مرطوب بهاری را در جست وجوی غذا می کاوید، دانه ی منتظررا پیدا کرد و بی درنگ آن را خورد .
پیام داستان : .....