کوتاه اما خواندنی
یک دست صدا ندارد
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جا به جا کند ، اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی به آن بدهد . پدرش که از کنار او می گذشت ، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد و سپس رو به او کرد و گفت : « ببین پسرم ، آیا از همة توان خود استفاده می کنی یا نه ؟ »
پسرک با اوقات تلخی گفت :« آره پدر ، استفاده می کنم .»
پدر آرام و خونسرد گفت : « نه ، استفاده نمی کنی ، تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم . »
پیام داستان :..............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 0:13 توسط رحیمی
|