یک دست صدا ندارد

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جا به جا کند ، اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی به آن بدهد .  پدرش که از کنار او می گذشت ، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد و سپس رو به او کرد و گفت : « ببین پسرم ، آیا از همة توان خود استفاده می کنی یا نه ؟ »

پسرک با اوقات تلخی گفت :« آره  پدر ، استفاده می کنم .»

پدر آرام و خونسرد گفت : « نه ، استفاده  نمی کنی ، تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم . »

پیام داستان :..............