عربی سوم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 23:37 | نویسنده : رحیمی |
پیام ها آسمان اول

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 9:49 | نویسنده : رحیمی |
سوالات عربی اول

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 9:45 | نویسنده : رحیمی |

همه در تکاپوی پیدا کردن خانه ی یار خود به سراغ دفتر شعرسهراب وفریدون میروند.

 بارها و بارها کتاب شعر سهراب ورق میخورد ولی همه در انتهای کوچه ی بن بست میمانند.

کتاب شهر مشیری باز میشود، بوی دوستی پخش میشود.

باز عطرگل قاصدک در هوا میپیچد.

 اما آن خانه ی  قدیمی که بر درش گل دوستی نصب شده است پیدا نمیشود.

 آن خانه تنها در خاطرات باقی میماند.

جایزه این سوال، ملیونیست چه کسی میداند خانه دوست کجاست؟؟ 

 من میدانم..........

من میدانم که خانه دوست کجاست؟؟

 آنجایی است که پر از عطر گل یاس و میخک است.

آنجایی است که بوی دفتر کهنه ی خاطرات کودکی میدهد.

 صدای قهقهه ی محبت در فضا پیچیده است و من میتوانم ردپای عشق را در آنجا ببینم.

خانه ی دوست آنجاست.....

کوچه های باریک که هر لحظه می توان صدای جیرینگ جیرینگ دوچرخه ها را شنید.

خانه ی دوست آنجایی است که زیر انوار طلایی خورشید رنگ دگر پیدا میکند

و با وزش هر نسیم دوستان در خانه ی دوست جمع میشوند.

 خانه ی دوست آنجاست.....



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 17:28 | نویسنده : رحیمی |

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش .....
همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 17:26 | نویسنده : رحیمی |

مرد جوانی مسيحی كه مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چيزهايی را كه درباره خدا و مذهب می شنيد مسخره ميكرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همين برای شنا كافی بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر برای تعمير خالی شده بود! 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 17:24 | نویسنده : رحیمی |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.
 بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.
. یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد

دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، رویشنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

 تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تورا آزردم؛ تو آن جمله راروی شن های بیابان نوشتی! ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شن های صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد. 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 17:22 | نویسنده : رحیمی |

ای فرزند آدم...
به عبادتم روی آور تا دلت را از خودم پر کنم
و جانت را از سرخوشی همراهی ام آکنده سازم
و مشکلات تو را برطرف نمایم و روزی تو را
مهیا گردانم.
نام مرا بر زبان آور و مرا یاد کن تا من نیز به یاد تو باشم.
اگر مرا پنهانی یاد کنی
تو را پنهانی یاد می کنم
و اگر نامم را آشکار و در حضور همگان بر زبان آوری
در جمعی گرامی تر از جمع آدمیان
از تو یاد میکنم.
یاد مرا پیش آدمیان فریاد کن تا نام تو را
پیش فرشتگان خویش برآورم
که چون در خلوت به مناجات من
می نشینی و به عبادت من بر می خیزی
به فرشتگان خود می گویم.
بنگرید بنده ام چگونه از دیگران گسسته
و به من پیوسته
و رشته مهر و الفت به ذکر من بسته است.
شاهد باشید که او را آمرزیدم و او را
برای خویش برگزیدم.




تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 17:21 | نویسنده : رحیمی |
تلاش

روزی  شخصی نشسته بود و ساعت ها تقلای پروانه ای را برای بیرون آمدن ازسوراخ کوچک پیله تماشا می کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد. به نظر رسید که پروانه خسته شده ودیگر نمی تواند.....



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | 13:26 | نویسنده : رحیمی |
روزی مرد نابینایی روپله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.

روی تابلو خوانده می شد:«......



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | 13:26 | نویسنده : رحیمی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.